تبليغاتX
صفحه کهنه یادداشت های من...
 
ترانه های زنده یاد فرهاد مهراد

جمعه

 

 

توی قاب خیس این پنجره ‌ها
عکسی از جمعه غمگین می ‌بینم
چه سياهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می ‌بینم
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه‌ ها خون جای بارون می ‌چکه
نفسم در نمیاد

جمعه‌ ها سر نمیاد
کاش می ‌بستم چشامو

اين ازم بر نمیاد
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه ‌ها خون جای بارون می ‌چکه
عمر جمعه به هزار سال می ‌رسه
جمعه ‌ها غم دیگه بی‌داد می‌ کنه
آدم از دست خودش خسته می ‌شه
با لبای بسته فرياد می‌كنه
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه‌ ها خون جای بارون می ‌چکه
جمعه وقت رفتنه

موسم دل‌ کندنه
خنجر از پشت می ‌زنه اون كه همراه منه
داره از ابر سیا خون می‌ چکه
جمعه‌ ها خون جای بارون می‌ چکه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18  توسط "بابک"   


گنجشگک اشی مشی

 

 

گنجشگک اشی مشی

 لب بوم ما مشين

بارون مياد خيس ميشی

 برف مياد گوله ميشی

مي افتی تو حوض نقاشی

خيس ميشی گوله ميشی مي افتی تو حوض نقاشی

كی می گيره      فراش باشی

كی می كشه     قصاب باشی

كی می پزه        آشپز باشی

كی می خوره     حكيم (حاکم) باشی

گنجشگک اشی مشی

* با تشکر فراوان از دوست عزیزم سیاوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14  توسط "بابک"   


نجوی

 

 

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ ما می‌گوییم
ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌بايد با هم باشیم

من و تو

 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو

 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم

گفتنی‌‌ها کم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 20  توسط "بابک"   


مرد تنها

 

 

با صدای بی صدا
مث يك كوه بلند
مث يك خواب كوتاه
يه مرد بود يه مرد
با دست های فقير
با چشم های محروم
با پاهای خسته
يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه
نشست توی چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاك
سايه ش هم نمی موند
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهای تنها
با لب های تشنه
به عكس يك چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره, قطره

 قطره آب, قطره آب
در شب بی طپش

 اين طرف اون طرف

ميافتاد تا بشنفه

 صدا, صدا

 صدای پا, صدای پا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 23  توسط "بابک"   


وحدت

 

 

< الملكُ يبقيٰ مع الكفر، و لايبقيٰ مع الظلم! >

*

والا پیامبر (پيام‌دار)

      محمد

گفتی كه یک ديار

    هرگز به ظلم و جور نمی‌ماند (برپا و) استوار!

والا پیامبر (پيام‌دار)

      محمد

آنگاه،

    تمثیل‌ وار کشيدی

                 عبای وحدت

                      بر سر پاکان روزگار!

والا پیامبر (پيام‌دار)

      محمد

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،

    دیرینه ای محمد

        جا هست بیش و کم،

             آزاده را که تیغ کشیده ا‌ست بر ستم

      محمد

 

 شعر: سیاوش کسرایی

آهنگ: اسفندیار منفرد زاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 22  توسط "بابک"   


وقتي كه بچه بودم

 

 

وقتي كه بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش از پشت عينك
با قرآن مي آميخت
آه

آن روزهای رنگین

آه

آن روزهای کوتاه

وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در خاموشی ماه آواز مي خواند
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
آه

آن روزهای رنگین

آه

آن روزهای کوتاه

آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق
اینسان فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود

شعر: اسماعیل خوئی

آهنگ: فرهاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1  توسط "بابک"   


شبانه 1

 

 

کوچه‌ها باريکن،

دکونا بسته ‌س

خونه‌ها تاريکن،

 طاقا شکسته ‌س

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده می‌برن کوچه به کوچه؛

نگا کن مرده‌ها به مرده نميرن،

حتي به شمع جون‌ سپرده نميرن،

شكل فانوسی ین، که اگه خاموشه،

واسه نفت نيس، هنوز يه عالم نفت توشه؛

جماعت من ديگه حوصله ندارم،

به خوب اميد و از بد گله ندارم،

گر چه از ديگرون فاصله ندارم،

کاری با کار اين قافله ندارم.

کوچه‌ها باريکن، دکونا بسته س،

خونه‌ها تاريکن، طاقا شکسته س...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20  توسط "بابک"   


خواب در بیداری

 

اینجا بر تخته سنگ

پشت سرم نارنجزار

رو در رو دریا مرا می خواند

سرگردان نگاه می کنم

می آیم . می روم .

 آنگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست

آسمان روشن و آبی کنون تلخ و ملال انگیز

سپید پوشیده بودم با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید

می آیم . می روم .

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

می اندیشم که شاید خواب دیده ام

عطر برگ های نارنج چون بوی تلخ خوش کندر

رو در رو دریا مرا می خواند

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

می اندیشم که شاید خواب دیده ام

اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست

 

شعر: بر اساس شعری از Juan Ramon Jimenez

آهنگ: فرهاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20  توسط "بابک"   


سقف

 

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی‌روزن،

یک سقف پابرجا،محکم‌تر از آهن!

سقفی که تن‌پوش هراس ما باشه،

تو سردی شب‌ها لباس ما باشه.

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو،

واسه لمس تپش دلواپسی،

برای شرم لطیف لحظه‌ها،

واسه پیچیدن بوی اطلسی.

زیر این سقف با تو از گل

از شب و ستاره می‌گم،

از تو و از خواستن تو

می‌گم و دوباره می‌گم

زندگی‌مو زیر این سقف با تو اندازه می‌گیرم،

گم می‌شم تو معنی تو

معنی تازه می‌گیرم.

سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،

یه افق، یه بی‌نهایت، کمترین فاصله‌مونه!

تو فکر یک سقفم

یک سقف رویایی،

سقفی برای ما،حتی مقوایی؛

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی‌روزن،

سقفی برای عشق،

برای تو با من

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو،

واسه لمس تپش دل‌واپسی،

برای شرم لطیف لحظه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی.

زیر این سقف، اگه باشه، می‌پیچه عطر تن تو،(پر می شه از گرمای تو)

لختی پنجره‌هاشو می‌پوشونه پیرهن(دستای) تو!

زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم،

آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پا شیم

سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،

یه افق، یه بی‌نهایت، کمترین فاصله‌مونه

تو فکر یک سقفم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14  توسط "بابک"   


آینه

 

 

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز
می‌خواستی خورشید و با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه ‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!

 

شعر: اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1  توسط "بابک"   


windmills of your mind

 

 

Round

Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning,
On an ever-spinning reel
Like a snowball down a mountain.
Or a carnival balloon
Like a carousel that's turning
Running rings around the moon

Like a clock hands that are sweeping
Past the minutes on its face

And the world is like an apple
Spinning silently in space
Like the circles that you find

In the windmills of your mind!

Like a tunnel that you follow
To a tunnel of its own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone.
Like a door that keeps revolving.
In a half-forgotten dream
Like the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream.
Like a clock hands that are sweeping.
Past the minutes on its face

 

And the world is like an apple
Spinning silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind!

Keys that jingle in our pocket
Words that jungle in your head
Why did summer go so quickly?
Was it something that I said?
Lovers walk along a shore
And leave their footprints in the sand
Was the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand?
Pictures hanging in a hallway or the fragment of a song
Half-remembered names and faces
But to whom do they belong?
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair?
Like a circle in a spiral,
Like a wheel within a wheel,
Never ending or beginning,
On an ever-spinning reel
As the images unwind
Like the circles that you find
In the windmills of your mind!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17  توسط "بابک"   


کوچ بنفشه ها

 

 

در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!


در روشنايی باران،
در آفتاب پاک،

شعر: دکتر شفیعی کدکنی

آهنگ: فرهاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14  توسط "بابک"   


خیال خوشی

 

 

 

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟

یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کُند کند؟

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد...!؟

نه، هیچکس! هیچکس چنین خطری را به چنان خاطره ای

                                         تاب نیاورد

از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید

 

 oh...who can hold the fire on his hand

by thinking on the frosty cocuses
or cloy the hungry edge of the time
by bare imagination of a feast
or wallow naked in december snow
by thinking on fantastic summer's heat


شعر: ویلیام شکسپیر، از نمایشنامه ریچارد دوم

آهنگ :فرهاد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22  توسط "بابک"   


تو را دوست دارم

 

 

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

تو را ای کهن پیر جاوید برنا

تو را ای گرانمایه دیرینه ایران

تو ای شور بوم غمین

پر از خون دل و مهربان چهر

تو ای دخت شرمگین امید

تو را دوست دارم اگر دوست دارم

تو را دوست دارم اگر دوست دارم

 

شعر: چهار مصرع اول از مهدی اخوان ثالث و سه مصرع بعدی از فرهاد

آهنگ: فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22  توسط "بابک"   


بانوی گیسو حنایی

 

بانوی گیسو حنایی ام.

تو را دوست دارم چون لحظه شوق

           در گشودن هدیه ای که نمی دانم چیست.

دوستت دارم

چون غوغای درون و لرزش دست و دل در آستانه دیداری

دوستت دارم

    چون گفتن شکر خدا زنده ام

گفتی: اگر تو را از دست دهم خواهم مرد.

نه تو زنده می مانی

یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد

وتو خواهی ماند

بانوی گیسو حنایی ام

بانوی قلب من

عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست.

 

     شعر: برگرفته از"عاشقانه ها" ناظم حکمت

     آهنگ: فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 23  توسط "بابک"   


آوار

 

   تو هم با من نبودی

   مثل من با من و حتی مثل تن با من

   تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم

   باید هوا باشد

   و یا حتی گمان می کردم

   این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد

   تو هم با من نبودی، تو هم با من نبودی

   تو هم از ما نبودی

   آنکه ذات درد را باید صدا باشد

   و یا با من چنان همسفره شب

   باید از جنس من و عشق و خدا باشد

   تو هم با من نبودی

   تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حنی در حریم ما

   ساده دل بودم

   که می پنداشتم دستان نا اهل  تو باید مثل هر عاشق رها باشد

   تو هم با من نبودی یار

     ای آوار

       ای سیل مصیبت بار

 

 

    شعر: شهیار قنبری

     آهنگ: فرهاد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 3  توسط "بابک"   


خسته

 

     خسته ام از همه

     خسته از دنیا

     آسمان بشنو از

     قلب من این صدا

     ای زندگی بیزار از توام

     بیزار از این عالم

     بیگانه ام با سیمای تو

     دیوانه دنیای تو

     در هم مشکن زنجیر مرا

     بهتر که شوم رسوا

     رفتم که دگر با دست شما

     پنهان شوم از چشم دنیا

     شعر: تورج نگهبان

     آهنگ: محمد اوشال

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 2  توسط "بابک"